محمد بن حسين البيهقي
403
تاريخ بيهقى ( فارسي )
است كه محمود ملك غزنين نگه دارد كه اسماعيل 1 مرد آن نيست . محمود را از پيغام من بگوى كه مرا دل بيوسف مشغول است ، وى را به تو سپردم ؛ بايد كه وى را بخوى خويش برآرى 2 و چون فرزندان خويش عزيز دارى . » و ما تا اين غايت دانى كه براستاى تو 3 چند نيكويى فرمودهايم ؛ و پنداشتيم كه با ادب برآمدهاى 4 . و نيستى ، چنان كه ما پنداشتهايم 5 . در مجلس شراب در غلامان ما چرا نگاه مىكنى ؟ تو را خوش آيد كه هيچكس در مجلس شراب در غلامان تو نگرد ؟ و چشمت از ديرباز برين طغرل بمانده است ، و اگر حرمت روان پدرم نبودى ، ترا مالشى سخت تمام برسيدى . اين يكبار عفو كردم و اين غلام را به تو بخشيدم كه ما را چنو بسيارست ؛ هوشيار باش تا بار ديگر چنين سهو نيفتد ، كه با محمود چنين بازيها بنهرود 6 . » يوسف متحيّر گشت و برپاىخاست و زمين بوسه داد و گفت : توبه كردم ، و نيز 7 چنين خطا نيفتد . امير گفت : « بنشين » ، بنشست ، و آن حديث فرا بريد 8 و نشاط شراب بالا گرفت ، و يوسف را شراب دريافت ، بازگشت . امير محمود خادمى خاص را كه او را صافى مىگفتند و چنين غلامان بدست او بودند ، آواز داد و گفت : طغرل را نزديك برادرم فرست . بفرستادندش و يوسف بسيار شادى كرد و بسيار چيز بخشيد خادمان را و بسيار صدقه داد . و اين غلام را بركشيد 9 و حاجب او شد و عزيزتر از فرزندان داشت ، و چون شب سياه 10 بروز سپيدش 11 تاختن آورد و آفتاب را كسوفى 12 افتاد ، از خاندانى با نام زن خواست و در عقد نكاح و عرس 13 وى تكلّفهاى بىمحل 14 نمود ، چنان كه گروهى از خردمندان پسند نداشتند . و جزا و مكافات آن مهتر آن آمد كه بازنمودم . پس از گذشتن خداوندش چون درجهگونهيى 15 يافت و نواختى از سلطان مسعود ، اما ممقوت 16 شد هم نزديك وى و هم نزديك بيشتر از مردمان و ادبار در وى پيچيد 17 و گذشته شد به جوانى روزگارش در ناكامى ؛ و عاقبت كفران نعمت همين است . ايزد ، عزّ ذكره ، ما را و همه مسلمانان را در عصمت خويش نگاه داراد و توفيق اصلح 18 دهاد تا بشكر نعمتهاى وى و بندگان وى كه منعمان 19 باشند ، رسيده آيد 20 بمنّه و سعة رحمته 21 . و پس از گذشته شدن امير يوسف ، رحمة اللّه عليه ، خدمتكاران وى پراگنده